مرداب سرد ....
غرق سکوت و ساکن ....
گرفتار به جادوی نیلوفری...
که نا خاسته مهمانش شد ....
از وقتی آمد ...
مرداب دیگر مرداب قدیم نبود ...
گاهی لبخند میزد ....
نیلوفر را بر روی امواج آرام خود میگرداند ...
دلخوش شده بود به صدای خنده مهمانش ...
شبها آرام آرام برایش لا لایی میخواند ...
تنها خوشی مرداب قصه ما همین گل نازش بود ...
اما ...
روزی مرداب چشم گشود و جز جای خالی نیلوفرش ندید ...
مرداب برای همیشه در سکوت رفت ...
اما میگویند هنوز هم شبها مرداب
لا لا یی میخواند برای نیلوفر ...
نظرات ()