خدایا میدانم که عاشقان را دوست داری. میدانم که نگاهت به آنان خاص است.
مگر نه آن که عاشقی نزدیک ترین وصف به خود توست؟
خدایا! معبود هستی بخش من! ساحل آرام من!
پس چرا قلبم را به جرم عاشقی آتش زدی؟
چرا داغ هجران را چنان بر دلم نشاندی که بوی الرحمن آن بلند شد؟
چگونه این همه اندوه و غم را نصیبم کردی؟
آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی است نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
خدایا! گاهی حس میکنم که به جای دل در سینهام مجمری از آتش نهادهای
که در از درونم شعله میکشد و دود آن جهان را تاریک میکند.
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
بارالها! آیا اینها که گفتم ناسپاسی است؟
اگر چنین است شکرت میگویم بر این همه غم که دادی
و حتی به مصداق آن که شکر نعمت آن را مزید سازد،
من تو را شاکرم و تو مرا غم بیشتر ده.
آری خدایا اگر سهم من سوختن است راضی هستم ولی بگذار
فقط در غم او بسوزم و با این سوختن خوش باشم.
پس بسوزان خدایا.
بسوزان دلم را.
بسوزان که تو خدایی و من بنده ناتوان.
ولی حال که همه هستیام را فنا میکنی
فدای عشق و محبت کن .