نویسنده :
آخرین پرواز - ساعت ٥:٤۳ ق.ظ روز سهشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
پشت ان پنجره بین تو بین تردید پشت ان پنجره یک لحظه تورا خواهم دید با تو از گمشده های دل خود خواهم گفت باتواز ان همه اتش که درونم لغزید و نگاهت که پر از نو رو پر از ابی هاست میبرد چشم مرا در سفری سبز و سپید میبرد تا ته ان ابی ها سمت خدا تن من تشنه ترین تشنه اما ان لحظه ابرهایی پر باران ز تنت خواهد چکید تو نفهمیدی چرا من زتو هم دل کندم پشت ان پنجره یک لحظه تو خواهی فهمید
نویسنده :
آخرین پرواز - ساعت ۳:٠۸ ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
در اشنایی امروز مینویسم تا در بیگانگی فردا به یادم باشی به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش , دل به دل راه ندارد هرگز , مردمان میگویند دل به دل راه قشنگی دارد که درونش همه عشق است و وفا , و ندارد راهی به در بسته خاموش جفا , حال من میگویم , دل به دل راه ندارد هرگز به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ... که دلم را به قشنگی نگاهت بستم و چقدر محتاج نگاهت هستم
باز میدانستی که ترک سبز غرورم از چیست وچرا خانه دل بی تو تهی است ..... دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی... من هوس خالی از احساس تو را می دانم و پای عهدم تا ابد می مانم ....
دل به دل راه ندارد هرگز ...
به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی ... که نباید بروی ... که نباید بروی .. به خدا بی تو دلم می میرد.
نویسنده :
آخرین پرواز - ساعت ٢:٠٧ ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین ... در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد ... ... ... ... ... ... ... ... باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه