
نظرات ()
ای بی وفا راز دل بشنو
از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا
حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب که تو در کنار منی
غمگسار منی
سایه ات سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من
خیز و پرده مشو
پیش چشم ترم
وقت دیدن او راه دیده مگیر
دل دیوانه من
به غیر از محبت
گناهی ندارد
خدا داند ...
شده چو مرغ طوفان
که جز بی پناهی
پناهی ندارد
خدا داند ...
منم آن ابر وحشی
که در هر بیابان
به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان
دل ناامیدم
گواهی ندارد
خدا داند ...
نظرات ()
ای یاد تو در تیره بختی های ندیم من
آیا خبر داری ازین رنج عظیم من
پیرنه سر ، دل را جوان دیدن
عقل کهن را در
مصافش ناتوان دیدن
آه ای خداوند ، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ، چون میخواره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
می پرسی آیا از چه خاموشم ؟
ای دوست ! گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری
در گفتنم ، آری
در گفتن و گرییدنم با خویش ...

نظرات ()