رهگذری که تشنه یک جرعه محبت بود ، اما ما کوزه شکستگان از غم یک بیابان زاده چه میدانیم ...
نظرات ()عشقآرزوی من است...
هنگام تماشای شادی پرستوهای مهاجر که صدای پر نشاط
آنهادر اعماق ذهن سردم طنین انداز می شود ... پرنده بودن
وپرواز آرزوی من است...
هنگامی که درختان سایه سنگین و سرد خود را برروی کوچه باغهای
قدیمی پهن می کنند وبلبلان آواز خود را به برگهای سبز وآرام آنان هدیه می کنند..
تابرگها مستانه برقصند وبخندند........ سبز بودن آرزوی من است.....
هنگامی که به رودخانه پهن وبی صدا می نگرم که سنگهای سخت را با
متانت خود صاف کرده وبا طراوت خود گرمای پاهای خسته مرا التیام می بخشند..
رود بودن و به دریا رسیدن آرزوی من است...
هنگامی که مورها را نگاه می کنم که امید به لانه رسیدن در آنان تمامی ندارد
رفتن و نترسیدن آرزوی من است...
هنگامی که به شقایقی می نگرم که در پشت آن تنه پیر آرام گرفته
و نغمه ای می خواند سرشار از شوق عشق...
بودن وعشق آرزوی من است .
نظرات ()هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان
و رنجور ما جوش می کند .
این ها بر سینه ها می ریزند
و راه فراری نمی یابند .
مگر این قفس کوچک استخوانی ،
گنجایشش چه اندازه است ؟
نظرات ()نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه می لغزد
ولی یاران نمی دانند که من دنیائی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم،ولی اندر سکوتی تلخ می گریم .
نظرات ()