آخرین پرواز

پرواز کبوتر به یاد ماندنیست ... و آب .. خاک.. زندگی

 
درمحضر عشق
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

بنشین ای همه عشق!

بنشین گوش به درد دل ما کن بنشین

گره از کار من غمزده واکن بنشین

بهر رفتن مشتاب

تو که دیر آمده ای از بر ما زود مرو

بنشین، نغمه بخوان، شور به پا کن، بنشین

از دل چشمه ی روشن به شب مهتابی

دل تو صاف تر است

ای آیینه مهر! صفا کن بنشین.

در نگاه من و تو نقش بسی خاطره است

در نگاهم بنگر

گردشی در سفر خاطره ها کن بنشین.

جان شیرین منی کام مرا تلخ مخواه

دل ناکام مرا کام روا کن بنشین

من ز تو خسته ترم

تو زمن خسته تری

نازنینا! غم بگذشته مخور، عشق بورز

فرصتی کز کف ما رفت ،قضا کن بنشین

بنشین! گوش به درد دل ما کن بنشین .

 

                                                                          مهدی سهیلی 

 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
کرم نما و فرود آی که خانه خانه توست
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

عزیز من

دشتی فراخ را

به وسعت هزار هزار دریا

بذر مهر و محبت کاشتم

و با آب چشمانم آبیاری کردم

تا در بهار و تابستان عمرم

فقط گل های عشق در آن بروید

و آن گاه سر به سوی آسمان بردارم

و زیر لب نجوا کنم که

خدایا از این همه عشق که عطا کردی ممنونم

و شادم که در دشت قلبم جز عشق نمی روید

و بر آن شکر می گویم

و سپس روی به سوی تو زمزمه کنم:

تو ای همه هستی من

بر فراز این دشت بال بگستران و پرواز کن

یا فرود آی و خانه نما

و یا شادمانه در آن دویدن آغاز کن

شمیم گلهای عطر آگین را استشمام کن

چشمان زیبایت را بر رنگهای زیبای آن بدوز

بگذار گلها لطافت دست تو را بر روی خود احساس نمایند

این دشت همه از آن توست

تمام سینه ام خانه توست .

 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

روزی مردی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از برابر او عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: «چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟» مجنون به خود آمد و گفت: «من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟» ......


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
عشق کدام است؟
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

بی گمان بسیاری برآنند که بدانند چه تفاوتی بین عاشق و دوستدار یا عشق و دوستی وجود دارد و آیا می شود راهی برای تمییز آن دو یافت؟

من خود با آن که می گویم عشق از مقولاتی است که در باره آن ها گفته اند: یُدرک و لا یِوصف، درک می شود اما قابل وصف نیست و:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیک عشق بی زبان روشنتر است


اما باز هم می توان علائمی را برشمرد که عشق را از دوست داشتن تفکیک کرد:

۱- وقتی مقابل کسی که دوستش داری قرار می گیری قلبت آرام می گیرد و نفس هایت به نرمی و آرامی می آید و می رود و احساس بهجت میکنی اما در برابر عشق، ضرب آهنگ قلبت چنان شدید می شود که گویی هر لحظه سینه خواهد درید و دل از آن بیرون می جهد.

عاشقان در سیل تند افتاده اند

بر قضای عشق دل بنهاده اند

همچو سنگ آسیا اندر مدار

روز و شب گردان و نالان بی قرار


2- به چهره معشوق که بنگری طاقتت طاق و سرخی عشق در چهره ات نمایان می شود اما به چهره دوست که بنگری شادمان و مسرور می شوی.

۳- مقابل معشوق، زمستان بهاری می شود دلکش و مقابل دوست زمستان سرد، زمستانی می شود زیبا.

۴- عاشق مقابل معشوق همیشه حرف های ناگفته دارد چون هیچ وقت نمی تواند همه حرف هایش را بزند ولی مقابل دوست هر چه بخواهی می گویی. گویی عاشق همیشه رازآلودگی خدا را به همراه خود دارد و نمی تواند همه اسرار را بیان نماید.

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست


۵- دو لحظه از عاشق هست که نمی تواند بدون یاد معشوق بگذرد. صبح که چشم از خواب می گشاید و شب که چشم می بندد و بین آن نیز مگر می تواند ساعتی بگذرد و یاد محبوبش نباشد؟ ولی دوست گاه گاهی به یاد دوست خواهد بود و چه بسا روزهای متوالی فراموش شود.

۶- مگر عاشق می تواند برق نگاه معشوق را تحمل کند؟ ولی دوست مستقیم در چشمان تو می نگرد و با تو سخن می گوید.

۷- عاشق که بگرید معشوق نیز می گرید ولی دوست که بگرید سعی می کنی او را آرام سازی.

۸- احساس عاشق را از چشمان او می توانی بخوانی و دلت باور کند زیرا عشق در چشمان عاشق جاری می شود و بر دل تو می نشیند اما دوستی را باید از لب دوست بشنوی و گوش باور کند.

۹- وقتی عاشق شدی احساس می کنی که همه جهان با تو هم آواز شده است و گویی همه می دانند که تو عاشق شده ای. این بدان علت است که عشق در همه هستی جاری وساری است. به گل که نه به خار هم که بنگری می بینی کنار گل نشسته است و می پنداری عاشق است. ولی دوست با دوست احساس خلوت می کند و خود را با دوست تنها می یابد.

۱۰- عشق عاشق را به جوشش وا می دارد. بی قرار می سازد. فوران ایجاد می کند. گویی آتش است که در جان آدمی ولوله ایجاد می کند.

آتش عشق است کاندر می فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

ولی دوستی جریانی ملایم و آرام است.


۱۱- عشق امید می دهد. زنده می کند. حیات می دهد. نشاط می بخشد. حتی گریه عاشق نیز گریه ملال نیست، گریه شوق است و شکر. ولی دوستی آرامش می دهد و کمی آسودگی خاطر و گاه نیز ملال ایجاد می کند و خستگی می آورد.

۱۲- در عشق، عاشق و معشوق تعبیر یک نفر است. هم عاشقی و هم معشوق. جریان عشق دو طرفه است. احساسی متقابل است.

هر که عاشق دیدیش، معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن


ولی دوستی را گاه می توان یک جانبه و یک سویه فرض کرد.

۱۳- عشق خاک آدمی را به بوستانی بدل می کند که نمی توان در آن جز خوبی کاشت. مگر عاشق می تواند بد باشد؟ مگر او می تواند جز راست بیندیشد؟ مگر ندیده ای که در بوستان گل محمدی، حتی سرگین گاو و گوسفند نیز گل می رویاند؟ عشق جان آدمی را پاک و روح او را لطیف و اخلاق او را نیک می گرداند. عشق کیمیا است و هر چه نازل است را عالی و زیبا می سازد و مس وجود را زر می نماید. ولی دوستی گاه اثر نیکو دارد آن هم قدری و گاه دوستان انسان را به هرزگی و دریوزگی و فساد می برند.

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب، کلی پاک شد

شادباش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
۱۴- عشق تشنه می سازد. دائم معشوق می طلبی و باز هم تشنه می مانی. اما دوستی گاه تشنه ای و گاه سیر دیدار

۱۵- عشق نیازمند دلیل نیست و خودش را تحمیل می کند و همیشه خلاف عقل سیر می نماید اما دوستی برای بقای خود نیاز به محاسبات عقلانی دارد و چه بسا روزی آن را خلاف عقل بدانی و قطع کنی. عاشق از عشق سیر نمی شود و دوست از دوستی اشباع می شود.

ماجرای عقل پرسیدم ز عشق

گفت معزول است و فرمانیش نیست


۱۶- دوستی را مردمان با همکیشان و هم عهدان نمایند اما عشق با شیخ صنعان چنان کند که در عشق به دخترکی ترسا خرقه رهن خانه خمار می گذارد. دوستی عابدانه و زاهدانه است و عشق فوق کفر و ایمان. عشق سلوکی مذهب سوز و رندانه دارد.

زان که عاشق در دم نقدست مست

لاجرم از کفر و ایمان برتر است

کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست

کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست


۱۷- عشق زمان و مکان ندارد. لا مکان و لا زمان است. فاصله ها در آن تاثیری ندارد. گذشته و حال ندارد. ولی دوستی ها لاجرم از دل برود چو از دیده رود.

18- عاشق همه چیز معشوق و حتی همه جهان را زیبا می بیند. با همین نگاه هست که حتی جفای معشوق را هم زیبا می بیند و زهر از دست او را نیز عسل می شمارد.

فحش از دهن تو طیبات است

زهر از قِبَل ِ تو نوش داروست


حتی با نگاه دیگران معشوقه عاشق چندان هم زیبا به نظر نمی آید و شایسته معشوق شدن نیست اما نگاه عاشق جور دیگری است.

گفت لیلی را خلیفه کان تویی

کز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت خامش چون تو مجنون نیستی


شاید همین نگاه باشد که زینب علیها سلام در بارگاه حاکم کوفه و در مقابل سرهای بریده بستگان و خویشان خود گفت:

ما رأیت الا جمیلا. هر چه دیدم زیبا بود.

19- عشق، آمدنی است نه آوردنی. گاه عاشق به یگ نگاه همه هستی خودرا در هستی معشوق فنا می بیند. همه خودخواهی ها و غرورش در هم می شکند. عشق عمل ارادی نیست بلکه آن که جانش آماده پذیرای عشق است و روحش برای عشق صیقل خورده است نمی تواند از عاشق شدنش جلوگیری کرد و نصیحت نصحیت گران به کار او ناید. اما دوستی انتخاب است و کاملا ارادی و نه غرور را می زداید و نه خودخواهی انسان را مغلوب می سازد.

20 - عشق عزیز است. گل نیز اگر عزیز است جلوه عشق است و از همین روی است که گویند:

گل عزیز است غنمیت شمریدش صحبت

عشق با عزت ذاتی اش انشان را با ارزش می سازد ولی ارزش او نه به خاطر خود او که به خاطر عزت عشق است. عشق نور است و انسان عاشق از نور الهی عشق روشن می شود و ارزش می گیرد.

هر که را دامان عشق نابده

زان نثار نور بی بهره شده


عشق اگر بر کوه بتابد نیز کوه در رقص آید و جان می گیرد و عشق است که انسان را به عرش می برد.

دوست و دوستی گر چه عزیز است و غنیمت ولی:

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

 

YADEGAREDOOST.PERSIANBLOG.IR


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

                                                تا دام در آغوش نگیرم نگرانم  

                            وای از شب تارم

         ای برده امان از دل عاشق کجایی

                                                       تا سجده گذارم

گربوی تو را باد به منزل برساند

                                  جانم برهاند ورنه زوجودم اثری هیچ نماند

                      جز گردوغبارم . 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
رؤیای خیال
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

                                                                 شادروان قیصر امین پور

رؤیای خیال

با تیشۀ خیال تراشیده ام تو را


در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را


از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟


یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را


هر گل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ


من از تمام گلها بوییده ام تو را


رویای آشنا ، شب و روز عمر من !


د رخوابهای کودکی ام دیده ام تو را


از هر نظر تو عین پسند دل منی


هم دیده ، هم ندیده ، پسندیده ام تو را


زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست


زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را


با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی


در هر سوال از همه پرسیده ام تو را


از شعر و استعاره و تشبیه برتری


با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را
 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشن گر است

لیک عشق بى زبان روشن‏تر است

چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
دستور زبان عشق
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

                                                                              (قیصر امین پور)

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟


می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد


خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
لیلی
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

 

" ۱ "


لیلی، خودش را به آتش کشید...

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را در سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.

خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمین مرا به آتش بکش.


لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد.


لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.


لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد.


مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.


آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.


خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود...



" 2 "


لیلی، تشنه تر شد...



لیلی گفت: خدایا امانتت زیادی داغ است. زیادی تند است.


خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.


لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.


خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛


تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.


لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.


خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری. . .


" ۳ "


خدا خندید

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.

مرگ من، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟


خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛


دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟


لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید...

 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
مناجات مجنون در کعبه
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

یارب ، به خدایی خداییت و آنگه به کمال کبریاییت

                    کز چشمه عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور

       از عشق به غایتی رسانم کاو ماند اگر چه من نمانم

گویند، که خود ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن

                             یارب، تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده، زیاده میلی

             گر چه ز شراب عشق، مستم عاشق تر از این کنم ، که هستم  

از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای

                         گر چه شده ام، چو موی از غم یک موی مباد، از سرش کم

             از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی

بی باده او ، مباد جامم بی سکه او ، مباد نامم

                      گویند، ز عشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی 

                               من قوت ز عشق می پذیرم گر میرد عشق، من بمیرم !


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
غزل دلتنگی
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

                                                                                                                               شادروان قیصر امین پور 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
دیدار تو
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

سالها می گذرد

و من از پنجره ی بیداری

کوچه یاد تو را می نگرم، می بویم

و چنان آرامم که کسی فکر نکرد

زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی است

عاشقی هم دردی است

و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم


که به این درد شبی خواهم مرد .


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

تو رفته ای و من قرن ها

از توالی حضور لحظه ها

جا مانده ام

تو نیستی و من

در تلخی بی رحم این تنهایی

بی صدا ترین دردها را

تجربه

بی فریادترین شکنجه ها را

تحمل

و بی اشک ترین گریه ها را

 سکوت می کنم .


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
وقتی که نیستی
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
 

وقتی که نیستی، خورشید تابناک، درخشش خود را و کهکشان ها
گردش خود را از یاد می برند.
به همین درختی که از پنجره اتاقم می بینم نگاه کن. حتی درختان نیز وقتی تو نیستی از رویش بیگانه می شوند.
و شاپرک نیز که از ازل پرواز می کرده است، پرواز را فراموش می کند.
و آن زمان که با منی، وجود من، نگاه تو را مستانه نوش می کند
و مدهوش می شوم.
تمام وجود من بی تو فسرده می شود. یخ می زند و فقط آفتاب وجود تو می تواند مرا دوباره گرما بخشد.


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()
 
 
خسرو شیرین
نویسنده : آخرین پرواز - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
 

روزگاریست که سودای بتان دین من است

                                                غم این کار نشاط دل غمگین من است 
دیدن روی تو را دیده جان بین باید

                                              وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است 
یار من باش که زیب فلک و زینت ده

                                          از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

                                         خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است 
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

                                         کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است 
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش 

                                          زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است 
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

                                             که مغیلان طریقش گل و نسرین من است 
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

                                           که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

 


 


قالب وبلاگ  -  تالار وبلاگ نویسان
comment نظرات ()