مرداب سرد ....
غرق سکوت و ساکن ....
گرفتار به جادوی نیلوفری...
که نا خاسته مهمانش شد ....
از وقتی آمد ...
مرداب دیگر مرداب قدیم نبود ...
گاهی لبخند میزد ....
نیلوفر را بر روی امواج آرام خود میگرداند ...
دلخوش شده بود به صدای خنده مهمانش ...
شبها آرام آرام برایش لا لایی میخواند ...
تنها خوشی مرداب قصه ما همین گل نازش بود ...
اما ...
روزی مرداب چشم گشود و جز جای خالی نیلوفرش ندید ...
مرداب برای همیشه در سکوت رفت ...
اما میگویند هنوز هم شبها مرداب
لا لا یی میخواند برای نیلوفر ...
نظرات ()ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی
احوالی بپرسی ...
درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی
سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی...
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وُ
اشکهایم را ببینی....
نظرات ()هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیبا تر است.
چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،
گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخشان را می دانم.
- نه، چیزی به یاد نمی آورند.
بسیار شگفت زده می شدند
اگر می دانستند، که دیگر مدت هاست
بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند.
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می کرد دور می کرد،
جلو راهشان را می گرفت
و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و
کنار می جهید.
علائم و نشانه هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه ی گذشته
برگ درختی از شانه ی یکیشان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره ها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری.
چمدان هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.
بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود.
نظرات ()فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
میمیریم بی آنکه کلام بدانیم.
حتا اگر تنبلترین باشیم
میان شاگردان جهان
میرویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.
هیچ روزی روزبعد نمیشود
و نومیشود زمان همهی شبها،
هر بوسه بوسهی تازهایست
و تازهاند هربار نگاهها.
دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامیزند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با منی
میچرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگها؟
تو، ای زمان زبان نفهم
میترسانی و میرنجانی چرا؟
هستی همین که میگذری
و همین زیباست همین.
خونگرم با لبخندی خجول
میکوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریرا جان! نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است.......... اما تو باور نکن .
سید علی صالحی
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()پشت ان پنجره بین تو بین تردید
پشت ان پنجره یک لحظه تورا خواهم دید
با تو از گمشده های دل خود خواهم گفت
باتواز ان همه اتش که درونم لغزید
و نگاهت که پر از نو رو پر از ابی هاست
میبرد چشم مرا در سفری سبز و سپید
میبرد تا ته ان ابی ها
سمت خدا
تن من تشنه ترین تشنه
اما ان لحظه
ابرهایی پر باران ز تنت خواهد چکید
تو نفهمیدی چرا من زتو هم دل کندم
پشت ان پنجره یک لحظه تو خواهی فهمید
سیب تلخ
نظرات ()دلم می لرزد
هر گاه صدای جدیدی سلام می کند
تپش قلب می گیرم
من دیگر کشش خدا حافظی ندارم
مرا ببخش که جواب سلامت را نمی دهم...
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()گفتند ستاره را نمی توان چید و آنان که باورشان شد ...
برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند ...
اما باور کن که من به سوی زیباترین
و دورترین ستاره دست دراز کردم ...
هر چند دستانم تهی ماند اما
چشمانم لبریز از ستاره شد ...
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات () که نداند سقراط
و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی..
چون که در عقل نگنجد وصفش
و نیاید به زبان شرح وجودش آسان
عشق یک ساده ی سخت است
که انسان تا حال
به رموزش نتوانسته کند ره پیدا..
من ولی می دانم
عشق در خانه دل جا دارد
عشق را می باید
جستجو کرد به بازار قلوب
باید از رود محبت رد شد
و به بیداری شب عادت کرد
باید از چشمه احساس وضویی طلبید
و به سجاده سبز غربت
به جماعت با گل
رو به شبنم
به نمازی بنشست!!
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست .
نظرات ()
بیا یک شب بکوچــــــیم از بیا بان
که سرما استخـــــــوانم می گدازد
نســیم وحشـــی طوفان غمــــــــها
روان خســتــــه ام را مــــی نوازد
تلنـــــــگر می زند این درد پر سوز
روایـــــت می کــند ناگفــــــته ها را
صـــــــدای گریه ام در شب سکوتی
پریــــــشان کرده خواب خفته ها را
تو گفتی با من از صد بغض و اندوه
نمــــــی دانم کــــجا باید بگـــــریم ؟
نمی دانی که پشت خنده دردی است
که می خنـــدم ، ولی شــــاید بگریم
زبان این ترانــــــه حرف درد است
که می پیچد به جان استــــــــخوانم
تو می بینــــــی کمی لبخند و شادی
نمی دانـــــــــی که می سوزد نهانم
نگاهت در سکوتی حیــــــــرت آور
پریشان کرده این معنای شـــــعرم
تو را من دوســـــــت دارم تا بمانی
پرســـتیدم تو را همتای شـــــــعرم
نظرات ()چه بی تابم،چه غمگینم
چه می خواهم، نمی دانم
دلم تنگ است و می خواند
دلم تنگ است ونجوای کسی دیگر نمی آید
سکوتی سخت دارد آسمان شب
دراین شبهای مهتابی
گهی پنهان، گهی پیدا
ز پشت شاخه های نو درختان است نور ماه
دلم تنگ است و می خواند
دلم تنگ است و دیگر هرچه دارد از پریشانی ست
پریشان حال و بی مقصد
کجا باید رود دیوانه احوالی چو من در شب
که نور ماهتابانش
مرا دیوانه ی دیوانه می سازد
کجا باید روم آخر
دگر راهی نمی ماند
دگر سویی مرا در خود نمی خواند
نفس تنگ است جان من!
مرا آرام تر بشکن
مرا در خود به خود مگذار
ببین، روحم، نگاهم، جسم بی جانم، تمام قلب ویرانم
برایت قصه ها دارند
ولیکن خوب می دانم، نمی دانی چه بی تابم
قسم بر ماه این شب های ویرانگر
نمی دانم چه می خواهم ...
نظرات ()
نظرات ()تنهـایی در دلـم چـه تلاطـم سهمـگینی دارد!
در چشمـانم بنـگر تـا امواجـش را ببینـی کـه لبـریز می شونـد
بغض هـای لعنتـی بـه امیـد استجـابت
بـر گلویـم دخیـل بستـه انـد
سـالها زیـرلب محبـت زمزمـه می کـردم،
امـا اینجـا واژگـانی بیگـانه بـود
و کسی زبـانم را نفهمیـد
خدایـا پنـاهم ده
کـه اینجـا کلبـه ای نبـود .
مشرقی
نظرات ()قـلمم نحیـف اسـت،
می ترسـد،
می بـازد رنگـش را بـه گستـره کـاغذ،
می نـوازد سـازی،
و هجـای کلمـات می رقصنـد به سـازش،
قلمم نشتـی دارد،
جوهر رنـگ پریـده ای که در آن زندانی ست، چکـه می کنـد.
گـاهی قلمـم عـاشق می شـود،
شعر می گـویـد.
مشرقی
نظرات ()از من وضویـی بسـاز
بر من نمـازی بخـوان
از قطـره هـای اشک چشمـان خـاک گرفتـه ام
تیممـی بنمـا
بر ضریح سینـه ام دستـی بـکش
و فـاتحه ای بخوان بر ضربـان مرده ای که در این برزخ به بنـد کشیـده شـده
بر حنجره ام دخیـل ببنـد
به امید دعـایی که به اعتبـار اجـابت به اوج معراج می رود
تعبیر خوابـم بـاش
خواب فرشتـه ای که در مه بـازی می کـرد .
مشرقی
نظرات ()بـا ایـن برفهـا
می شـود جشـن تولـد گرفـت
بـرای یـک آدم بـرفـی.
می شـود ردپـا سـاخـت
بـرای مسـافری که کولـهبـار غربت خویـش بـدوش می کشـد.
بـا ایـن برفهـا
می شـود گرمـای یک احسـاس را منتقـل کـرد
دست بـه دست
نفـس بـه نفـس.
این بـرفهـا، بوسـه هـای آسمـاننـد
کـه بـر رخسـاره زمیـن نشستـه انـد.
می شـود آیـا بوسه هـایی آسمـانی بر چهـره هـایی زمینـی هدیـه کـرد!
بـا ایـن برفهـا؟
نظرات ()به که باید دل بست !
نظرات ()من به آمار زمین مشکوکم تو چطور؟
نظرات ()
نظرات ()من از پروانه بودنها
نظرات ()
نظرات ()تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
و پاسخ فروغ :
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت .
نظرات ()خواب دیدم باران آمد...
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()قطره قطره می چکیدم
نظرات ()حرفهایی هست برای گفتن ، آنها را اینجا می نویسم
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
فُتاده ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من ، اسیر کوی تواّم در آرزوی تواُم
اگر تو را جویم ، حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی
فُتاده ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی .
به سوی تو، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ، ره تو می پویم ، بگو کجایی
کی رَوَد رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی